زندگي سگي ....
امروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم و خودمو تو آينه نگاه كردم يك لحظه فكركردم يك سگ تو آينه نشسته و به من خيره شده ولـي بعدكه خوب نگاه كردم ديدم كه اين خودم هستـم كه قيافه ام مثل يك سگ شده. تعجب نداره آره يك قيافه سگي !
ميخوام براتون ازيك زندگي سگي بگم ،حتما" مي پرسيد چطور؟بله اينطور :
بعدازتماشاي آن قيافه سگي تو آينه ، براي خوردن يك لقمه نان به اسم صبحانه راهي آشپزخانه شدم كه خوشبختانه آن تكه نان را هم مثل سگ انداختند جلوم و گفتند بخور...
بابام مرده شور بود و مادرم هم رخت شور... هردو هميشه با شستن سروكار داشتند با اين تفاوت كه بابام آدم ها را مي شست و مادرم رخت آدم ها ...
دو تا توله سگ ديگه هم با من كه بشيم سه تا توي يك سگ دوني به اسم خونه زندگي ميكردند... من بچه اول خانواده بودم ، بيست سال هم بيشتر نداشتم دو تا آبجي داشتم كه يكي دم بخت بود و يكي ديگه هم يك روز با بابام به مرده شور خونه مي رفت و پشت ديوار غسالخانه مي نشست و تعداد آدم هايي كه گريه ميكردند مي شمرد ويك روز هم با مادرم به خونه مــردم ميرفت و تعداد لباسهايي كه تا حالا نديده بود را سرشماري مي كرد...
منهم تو خيابان ها مثل يك سگ ولگرد براي خودم مي گشتم و تو فكر بودم كه چطور ميشه از اين زندگي سگي نجات پيدا كرد؟
تا اينكه يك روز عصر پشت شيشه يك ساندويچ فروشي مثل سگ نشسته بودم و مشغول بو كشيدن بودم كه چشمم به لپ هاي گنده يحيي افتاد كه مثل قحطي زده ها به جان نان و كالباس افتاده بوده و فقط لپ هاي چپ و راستش را پر ميكرد .
چند ضربه به شيشه زدم ، ولي يحيي چشماشو بسته بود و فقط ميخورد. داخل مغازه شدم . دست تو جيبم كردم ولي مثل هميشه نخ هاي تو جيبم مثل چوبه دار انشگتامو گير انداختند و دستمو تو جيب خفه كردند.
بالاخره بلعيدن هاي يحيي تمام شد و متوجه من شد. سالها بود كه از هم ديگه خبر نداشتيم . تابستان سه سال پيش براي خرج مدرسه ، مجبور شده بودم كه تو يك تعويض روغني كار كنم . همانجا بود كه من و يحيي با هم رفيق شديم .
گفتم : سلام .... يك وقت خفه نشي ؟
گفت : سلام رفيق ... توكجا .... اينجا كجا ؟
گفتم : من اومدم اينجا بو بكشم ... ولي انگار تو وضعت از من بهتره ...
يحيي دستش را تو جيبش كرد و يك دويست توماني پوسيده بيرون آورد و گفت : جون تو فقط همين مونده ... والا مهمون من بودي ...
گفتم : دستت درد نكنه ... بگو ببينم كجائي ... چه كار ميكني ؟
گفت : هيچي مثل هميشه هم شاگرديم و هم اوستا...
گفتم : باز هم به تو ... منكه هر چه سگ دو ميزنم هيچ دري باز نميشه ...
يحيي گفت : صبر كن ببينم جايي كه كار ميكنم ميشه براي تو هم يك كاري دست و پا كرد يا نه ؟
خوشحال شدم و پرسيدم : نگفتي كه كجا كار ميكني ؟
گفت : من مدير فروش هستم .
با تعجب پرسيدم : مدير فروش ؟
گفت : آره بابا ... تو يك دكه بزرگ ، مجله و روزنامه مي فروشم.
حسابي خنده ام گرفته بود. گفتم پس يادت نره به امور مالي دكه سفارش ما را بكني !
آنشب از كارهاي يحيي و وعده هاي سرخرمنش كلي خنديديم و مثــــل سگ هاي ولگرد تا دير وقت توخيابان ها پرسه زديم .
وقتي به خونه اومدم همه خواب بودند. مادرم خسته مثل هميشه غرق خواب بود و خونه هم طبق معمول غرق در بوي گلاب و كافور لباس هاي بابام بود كه از مرده شور خونه با خودش مي آورد و حاضر نبود اون لباسها را بيرون روي بندرخت بندازه...
آنقدر خسته بودم كه خيلي زود خوابم بدد ولي چيزي نگذشته بود كه ناگهان ....
ادامه دارد...
نویسنده: فروزان جمشیدیان
|